پاسخ به:.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
سه شنبه 12 بهمن 1395 5:25 PM
.يك روز دوستي كه انگشت ابهام عارفانه اش رادردهان كرده بود با خدا دردودل مي كرد:
خدايا! سواليست كه مرادرگيرخودكرده است...
دوستم ميگفت:اين نمازچيست كه مي خواني؟اين حركات چيست؟مگر زبان تو فارسي نيست؟اين هجوهاي عربي كه مي گويي چيست؟
خدايا! من هم نميدانستم جواب اين همه سوال چيست؟
دوستم گفت پس اگرنميداني..پس چرامي خواني؟؟
خدايا! نمي دانستم چطورجوابش رابدهم..چون خجالت مي كشيدم..
خجالت مي كشيدم كه به اوبگويم كه من درنمازمي رقصم...
كه توآوازمي خواني ومن مي رقصم..چرابه هركه مي گويم...مي خندد؟
ياكه ميگويدكه من كفرميگويم!
پس چطور به دوستم گويم كه نه تنها من،بلكه تمام عالم مي رقصد..وقتي كه آهنگ وصل تو شروع مي شود..
وقتي واژه هاي مبهم الله اكبر را مي گويم هاله هايم.....رقصان..جسم مرامي پيچد.
چطوربه دوستم گويم الله اكبر ورد عجيبيست كه زمانم رامي شكند...مكانم را ميربايد...ياكه وقتي دستان را بالا مي برم...موج بلندسياهي در پشت قبله نمازم،باتمام سرعت،باصداي بادنهيبي ،ازاطراف مي گريزد
خدايا!من چطوربه دوستم گويم كه وقتي به ركوع مي روم واژه هاي ذهنم تصويرمي سازند..و تاذكر عجيبش را مي خوانم تمام ذهنم از تصويرمي ماند؛كوچك مي شود؛حقيرمي شود؛خوردمي شود؛مي سوزد؛محومي شود...نمازم پيچيده و وسعت روحم بي نهايت مي شود...عقلم نيزكوچك مي شود..نمي تواند افسار روحم رابه دست بگيرد...
خدايا چطور به دوستم گويم وقتي كه سجده مي روم روحم .....فريادمي زند..كه با هرفريادش عقلم را مي شكند..
جسمم را در پيله ايي روي خط نازكي از شبه نوري مي كند..
و روحم درعالم نامتناهي مي رقصد و مي رقصد و مي چرخد..من اين چرخش را دوست دارم.. چطوربه دوستم گويم كه من به خاطر اين چرخش نمازمي خوانم.
يا كه وقتي به پيامبر (ص)سلام مي گويم گلچين هاي سلامش را علي(ع)برايم مي آورد..بوي مست آلودش ،جان روحم رامي گيرد...
چطوربه دوستم گويم كه من تمام كهكشان داغ را با دستان ضريف و لطيف روحم مي گيرم و با آن ها با خدايم همگي مي خنديم..
چطوربگويم كه من آنجا سرمستم...نه اختياري با من است...نه عقل تصميم مي گيرد...و نه ذهنم همراه من است...ونه احساسم با من است.
جايي كه هيچ جايي نيست...عقلم وذهنم و احساس و روحم، هيچ ذره ايي آنجا نيست..
سجده آخركه مي شود....ناگهان محو مي شود هر چه كه (من) آنجا هست
انگار جهاني ديگر است....جهاني كه آهنگ جهان حقيقي را مي زند.
ناگهان خدا مي آيد...چنان زيباست كه تمام وجود (من) و روح و تمام ذرات عالم بي زمان وبي مكان ديده نمي شوند و مي سوزند..
آن جا با شكوهترين لحظه نمازاست...جاييست كه باد غرور مي شكند...
چطور به دوستم گويم كه سجده آخر را از عمد طولاني مي كنم تا جهان حقيقي بيشتر باشد....
اما خدا دستم را مي گيرد...جسم پيچيده شده ام را باز مي كند و مي گويد برگردم...وقتي نمازم تمام مي شود...اشك هايم مي ريزد
چطور به دوستم گويم كه دوست دارم تمام عمرم در نماز باشم...اما آنقدر لطيف و شكننده است كه بايك
گناهي
كه ميكنم زود مي شكند و دلم را مي گيرد...
و چندي هست كه دلم از شكنندگي نمازم رنج مي برد..
چطور به دوستم گويم همان هجوهاي عربي از علم فراتر مي رسد...
چطور؟؟
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.