0

داستان هاي دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
سه شنبه 21 دی 1389  5:37 PM


 

گم نام

ايستاده بود كنار ديوار انتهاي سالن و گريه مي‌كرد. دست گرفته بود روي صورتش و اشك مي‌ريخت.
نزديك‌ترين كس به سليم، مجتبا بود و حتا موقع شهادت كنارش بود و حتا جنازه‌اش را چند قدمي عقب هم آورده بود، اما تير خورده بود توي زانويش و نتوانسته بود سليم را بياورد عقب و همان شد كه سليم ماند توي آن منطقه و همان گلوله هم بود كه باعث شد ديگر نتواند درست راه برود و درست بنشيند.
صداي مادر سليم همه را مي‌سوزاند؛ حيدر را كه از ديشب تا صبح روي تابوت‌ها را محكم كرده بود و پرچم كشيده بود. الّا تابوت سليم را و بسيجي‌ها را كه تا صبح روي حياط معراج و روي پشت‌بام نگهباني داده بودند و هميشه به همين بهانه يعني نگهباني مي‌آمدند توي معراج و شب تا صبح كنار شهدا مي‌ماندند و نيمه شب همه‌شان را مي‌شد گوشه گوشه‌ي سالن معراج، ميان شهدا ديد كه سر بر سجده داشتند يا قرآن مي‌خواندند.
حتا بچه‌هاي تفحّص هم حالا مثل همه اشك مي‌ريختند. بندگان خدا تمام دل خوشي‌شان شاد كردن دل خانواده‌ي شهدا، به خصوص مادرهاشان بود، اما گريه‌ي مادر دل سنگ را آب مي‌كرد چه برسد به اين جماعت كه شده بودند مثل پرنده‌هاي سرگشته توي بيابان كه دنبال پناهگاه مي‌گشتند و حالا چه پناهگاهي بهتر از روضه‌ي مادر سليم. بالاي سر تنها پسرش كه بعد از بيست سال برگشته بود!؟
مادر داشت با پسرش حرف مي‌زد و درد دل مي‌كرد و همين همه را مي‌سوزاند.
- چي شده سليم، هان؟ بعد بيست سال اومدي كه چي؟ اومدي دلمو بسوزوني؟
اومدي اشكمو ببيني؟ بين مادر، ببين دارم آب مي‌شم پاي اين چند تكه استخوان، ببين دارم مي‌ميرم. »
بعد،‌ گلايه‌اش را تمام كرد و لحن كلامش را عوض كرد.
- مادر، خوب شد اومدي. مادر فدات بشه، حالا ديگه مي‌تونم با خيال راحت سرمو بزارم و بميرم. خوب كردي اومدي، هر چند ديگه رفتني‌ام ... »
كم كم مادر با پسرش خداحافظي كرد و از او جدا شد.

منبع: مجله شميم عشق   -  صفحه: 51

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها