پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
سه شنبه 21 دی 1389 5:36 PM
گلدان پشت شيشه
روز اول
مريم برايت يك دسته گل سرخ خريده است. همان كه هميشه دوست داشتي. گلفروش فكر كرد، چون فقط گل سرخ خواستهايم.
دسته گل عروس است و داشت زياد بهش ميرسيد. مريم نگذاشت. گفت: نه آقا! نميخوام تزيينش كنيد. مال پدرمه و با احتياط پنج شاخه گل سرخ را كه فروشنده با روبان و كاغذ سلفون به هم پيچيده بود، گرفت. سرش را بلند كرد و به من گفت: براي روز پدر و بعد از مدتها خنديد.
روز ميلاد بود و خيابانها شلوغ. دير رسيديم. وقتي براي ديدنت آمديم، از پشت آن اتاقك شيشهاي كه سه متر با تو فاصله داشت، تو را ديدم كه رنگ به رويت نيست و فقط لبهايت تكان ميخورد. ميدانستم چه ميگويي. نذر زيارت عاشورا داشتي. به سختي سرت را برگرداندي و به ما نگاه كردي. پرستار آرام در گوشم گفت: حالش بدتر شده. فعاليت مغزي خيلي كم شده بود، شايد نفهمد كه شما كي هستيد.
خودم ميدانستم حالت خوب نيست. اما تو حتماً فهميدي ما كي هستيم. مگر لبهايي به دعا تكان نميخورد؟ پرستار اين را نميديد. ولي من ديدم.
قد مريم تا آنجا كه سرت را ببيند، كفاف ميداد. قسمت شيشهاي اتاقك از گردن مريم بالاتر بود. براي اينكه تو را بهتر ببيند، از زمين بلندش كردم. لبخند نامحسوس تو را ديد و با ذوق و شوق دسته گل را برايت تكان داد.
فرياد زد: بابا روزت مبارك! و بعد از بغلم دولا شد و دسته گل را جاي هميشگي كه ميتوانستي ببيني، در گلدان پشت شيشه گذاشت. حيف كه نميشد عطرشان را حس كني! مريم ميدانست. اما پرسيد: حالا كه نميشه بدهيم به بابا بوش كنه؟ شايد بهتر شد؟ اما نگاه غمگين من و سر كج شدهي پرستار فهماند كه نميشود. عطر گل برايت زهر شده بود؛ همان كه پيش از شيميايي شدنت برايت عطر زندگي و شادابي بود.
مريم از پرستار پرسيد: صداي مرا ميشنوه؟ پرستار با سر جواب مثبت داد و از اتاق بيرون رفت. مريم همانطور كه توي بغل بود، گفت: ميخوام براش شعر بخونم، خسته نميشي؟ او را محكمتر به خودم فشردم و گفتم: نه عزيزم! بلند بخون. بابا داره نگاهت ميكنه و شروع كرد با صدايي شبيه فرياد، به خواندن. فكر ميكرد تو از پشت شيشه نميتواني درست بشنوي. شعري را كه در جشن ديروز مدرسه خوانده بود، برايت خواند.
مريم منتظر پاسخ بود. لبخندي با تكان دستي؛ ولي من ميدانستم كه نميتواني. زيارت عاشورايت تمام شده بود. تمام توانت را براي خواندن آن مصرف كرده بودي. در گوشش گفتم: چشمهاي بابا را ببين؛ بازتر شد.
و او به چشمهايت دقيق شد و خنديد. فهميد كه شنيدهاي. خيالش راحت شد و خودش را از بغلم سُر داد پايين. برايت سر تكان داد و رفتيم.
روز دوم
از بيمارستان تلفن زدند. به مريم نگفتم كه به حال كما رفتهاي و ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لبها و حركات چشمهايت را هم نميتوانست ببيند.
روز جمعه از صبح اصرار كرد كه با من و مادرت براي ديدنت بيايد. لب بر چيد. گريه كرد. ناهار نخورد. اما مادربزرگ نگذاشت. دلم سوخت ولي چارهاي نبود. تا اينكه موقع آمدن، خودش با بغض گفت: ميدونم حالش بده. تو را خدا بذارين بيام! به مادربزرگ نگاه كردم كه رويش را برگرداند و حركت بال چادرش را ديدم كه اشكش را پاك ميكرد. شانهاش تكاني خورد. مريم فهميد و راه افتاد.
سه نفري از پشت شيشه، تو را پاييديم. تنها حركت جسمي تو در سينهات بود. قلبت كار ميكرد و با هر دم و بازدم بالا و پايين ميرفت. آنقدر لوله و دستگاه به تو وصل بود كه نميشد همان را هم خوب ديد. مريم به سِرُمي كه به دستت بود، خيره شده بود و بيهيچ حرفي قطرههاي آن را نگاه ميكرد.
بياختيار گفت: حيف بابا نميتونه غذا بخوره! حتماً ياد وقتهايي افتاده بود كه لوسش ميكردي و لقمهلقمه غذا در دهانش ميگذاشتي و يا به ياد موقعي كه هنوز مجبور نبوديم، تو را از پشت شيشه ببينيم و به هم نزديكتر بوديم و نوبت مريم بود كه قاشققاشق سوپ در دهات بگذارد.
مريم را بوسيدم و گفتم: چيزي نيست. چند روز ديگه حتماً بهتر ميشه و ميفهمه كه ما آمديم. گرچه اصلاً حرف خودم را قبول نداشتم. مادرجان هر طور بود جلوي خودش را گرفت و نلرزيد. من هم كلمهاي نگفتم. مريم خودش حال ما را فهميد و گفت: برويم مامان. شايد بخواد بخوابه! و من ميدانستم كه خواب و بيداري براي تو فرقي ندارد.
روز سوم
از صبح حال خودم را نميفهميدم. دست و دلم به هيچ كاري نميرفت. سي و هشت روز بود كه در اتاقك بودي و من و مريم همه روز ميآمديم و منتظر ذرهاي واكنش و حركت تو ميشديم.
از سيزدهم رجب به بعد، ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لب و چشمهاي باز را هم نداشتي تا ببيني كه مريم روز به روز لاغرتر ميشود. اما ملاحظهي مرا _ كه ديگر طاقت انتظار نداشتم _ ميكند و اصلاً بيتابيهاي معمول را ندارد و ديگر اوست كه مرا دلداري ميدهد. ميداند كه من هيچ اميدي ندارم. با فهمي كه بيشتر از سنّش است، انتظار مرا درك ميكند؛ انتظار اينكه از بيمارستان تماس بگيرند و خودم را براي مراسم آماده كنم.
فكر همه چيز را كردهام. همان طور كه هميشه ميخواستي و در بيمارستان _ آن موقع كه هنوز توان حرف زدن داشتي _ گفته بودي.
وصيتنامهات را چند بار خواندهام و حفظ شدهام. شمارهي تلفن دوستانت را دم دست گذاشتهام. براي مريم بيآن كه بداند، لباس سياه خريدهام. ديگر فكر نميكنم آسايش تو از اين وضع مهمتر است. ولي از خودم خجالت ميكشم كه با برنامهريزي كامل منتظرم. حتي فكر اينكه به كدام گلفروشي سفارش دسته گل سرخ _ آخرين گل _ را بدهم؛ حتي اينكه به مريم چه بگويم و چهطور حرف بزنم را هم تمرين كردهام. خيالت راحت باشد. يازده سال است كه تحمل را ياد گرفتهام. دخترمان هم ياد ميگيرد. گرچه ميدانم وابستگياي كه به تو دارد، به من ندارد.
روز چهارم
براي مريم چادرنمازي دوختهام كه روز مبعث به او بدهم. مدتهاست كه قولش را دادهام اما دل خياطي نداشتم. سي و نه روز است كه از پشت اين ديوارهي شيشهاي تو را ميبينم. امروز مريم را نياوردهام. سرما خورده بود و با اين كه خيلي دلش ميخواست بيايد، به روي خودش نياورد. امروز تنها آمدهام تا تنها حرف بزنم. ته دلم از سرماخوردگي مريم _ خوشحال كه نه _ راضي بودم. دلم خيلي گرفته، اما در اين سي و نه روز، ذرهاي اشك به چشمم نيامده. از اينكه نميتوانم گريه كنم، خسته شدهام.
چادر نماز مريم را همراهم آوردهام. گلهاي سرخ و قشنگي دارد. يادت هست. پارچهاش را خودت از مشهد برايش خريدي. همان موقع كه هنوز ميتوانستي راه بروي و حالت بهتر از حالا بود.
چادرنماز تا شده را روي شيشه ميگذارم و مطمئنم كه با چشمهاي بسته هم ميبيني. نگاه كن. من حركت تندتر قلبت را حس ميكنم و ميدانم كه وقتي بالا و پايين رفتن سينهات سريعتر ميشود، فهميدهاي كه چه ميگويم.
نگران من و مريم نباش. مدتها منتظر اين روزها بودهام. آمادهام؛ حالم خوب است. فقط گلويم گرفته و نميدانم چرا موقع حرف زدن نميتوانم جلوي شكسته شدن صدايم را بگيرم. ميشنوي؟ ميخواهم برايت حرف بزنم. صدايم را بلندتر ميكنم تا بهتر بشنوي؛ مثل فرياد. ناگهان پرستار داخل ميشود و حرفهايم ناتمام ميماند. با تعجب به من نگاه ميكند كه دهانم باز مانده؛ سرم را پايين مياندازم و ميگويم: من مطمئنم كه صدايم را ميشنود!
روز پنجم
امروز روز عيد مبعث است. با مادرجان آمدهايم. مريم دسته گل محبوبت را در گلدان پشت شيشه گذاشته و چادرنماز گل سرخياش را سر كرده است. مريم به پرستار نگاهي ميكند و ميگويد: ميخواهم براي بابا شعر بخوانم. اما پرستار بيرون ميرود. مثل سي و نه روز پيش روي تخت دراز كشيدهاي؛ با اين تفاوت كه امروز پرستار صورتت را به سمت محل ملاقات اتاقك شيشهاي چرخانده و من آرامش را در چهرهات ميبينم و خيالم راحت ميشود.
مريم را بغل ميكنم تا تو را بهتر ببيند.
حس ميكنم پرستار نگران شده است. همانطور كه مريم ميخواند، مدام به مونيتور دستگاه فعاليت قلب نگاه ميكند. من هم مسير نگاه او را دنبال ميكنم و به نظرم ميرسد كه صداي يكنواخت قلب كمكم آرامتر و كندتر ميشود.
مادرجان سرش پايين است و حواسش نيست. به شعري كه مريم ميخواند، گوش ميدهد. پرستار با عجله بيرون ميرود و صداي او را ميشنوم كه دكتر را صدا ميزند. چشمهايم را ميبندم و مريم را محكمتر در بغل ميگيرم. مريم بيآن كه متوجه چيزي شده باشد، سرش را برميگرداند و ميگويد: مامان! براي بابا قرآن بخوانم؟ يك سورهي ديگه هم حفظ كردم. نميتوانم حرف بزنم. با سر اشاره ميكنم كه « بخوان! »
صدا و ريتم كند قلب كمكم به سوي ممتد و يكنواخت تبديل ميشود. دكتر و چند پرستار ديگر با عجله از در داخلي اتاق شيشهاي وارد ميشوند و آنها را ميبينم كه با عجله دستگاهها را امتحان ميكنند.
مريم آيات اول سورهي علق را كه ياد گرفته، با ترجمه ميخواند؛ « اقراء باسم ربك الذي خلق؛ بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد. »
شانههاي مادرجان ميلرزند. دستانش را به سينه ميفشارد. مريم را به خودم ميچسبانم: « خلق الانسان من علق؛ همان كه انسان را از خون بستهاي خلق كرد. »
دكتر و پرستارها سرشان را پايين مياندازند و صداي نالهي يكي از آنها را ميشنوم: « اقرا و ربك الاكرم: بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است. الذي علم بالقلم: همان كه به وسيلهي قلم تعليم نمود. علم الانسان ما لم يعلم: و به انسان آنچه را كه نميدانست، آموخت. ان الي ربك الرجعي: به يقين بازگشت همه به سوي پروردگار توست... »
مادرجان ديگر به وضوح و با صداي بلند هقهق ميكند. دستهاي من آنقدر ميلرزند تا مريم از ميانشان سر ميخورد و پايين ميآيد. پاهايش به زمين ميرسند. نميدانم چيزي فهميده يا نه. صورتش را نميبينم. خودش را بالا ميكشد و صورتش را به شيشه ميچسباند. اشكهايش را ميبينم كه با هقهقي آرام از روي شيشه ميغلتند. شانههايش را ميگيرم.
به دستگاه نشانگر فعاليت قلب خيره ميشوم كه پرستار ميخواهد آن را از تو جدا كند. اما انگار نميتواند.
دكتر از آن سمت شيشه به ما خيره شده و چهرهاش درهم است. مريم با بغض و به زحمت دوباره ميخواند: « اقراء باسم ربك الذي خلق، خلق الانسان من علق... »
از ميان پردههاي لرزان اشك، پرستار را ميبينم كه با تعجب دكتر را صدا ميزند و مونيتور را نشان ميدهد. صداي سوت ممتد تبديل به ضرباتي منظم و آرام شده است. اعتماد نميكنم؛ دكتر دستور شوك ميدهد.
سر مريم را بر ميگردانم تا نبيند و ناگهان طنين اوليه و سريع قلب به گوش ميرسد و سينهي تو با دم و بازدم بالا و پايين ميرود.
تو را به مريم نشان ميدهم انگشتان دستت ميلرزند و تكاني نامحسوس ميخورند. مريم فرياد ميكشد: بابا! بابا! چادرم را نگاه كن!
و من معني چهل روز خلوت تو را در اين اتاقك شيشهاي ميفهمم... تو اكنون دوباره مبعوث و برانگيخته شدهاي؛ براي دخترت!
نويسنده: زهره شريعتي_ كارشناس مترجمي زبان انگليسي_متولد 1357_قم
منبع: كتاب ستاره هاي سربي - صفحه: 122