پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
سه شنبه 21 دی 1389 5:35 PM
گل سينه ي مرضيه
از لحظهاي كه سوزن را داخل گوشت مرتضي ميكنم تمام داد و قالها و صداهاي انفجار تبديل به هوهوي محو ميشود و بعد سكوتي عميق به شقيقههايم فشار ميآورد و وقتي سوزن را درميآورم، دوباره كليد حركت را ميزنند. يك طرف صورتم سوزن سوزن ميشود. عرق از پشت سرم به گردنم سر ميخورد و خطي سرد روي ستون فقراتم مياندازد. آنقدر عرق كردهام كه نگرانم روپوش سفيدم به تنم چسبيده باشد.
جمع و جور كردن اينطور زخمها كار راحتي نيست؛ اما من اين كار را خوب ياد گرفتهام. در همين چند روز سي تا جراحت از اين شديدتر را بخيه كردهام؛ توي همين كانكسي كه اسمش را گذاشتهايم اتاق عمل ...
ولي حالا برايم شده سختترين كار دنيا، تا سوزن را به گوشت لخم زير زانويش نزديك ميكنم، تمام تنم به سوزش ميافتد. وقتي بيهوش روي برانكارد آوردندش، تا چشمم به جاي خالي پايش خورد، ياد روز عقدمان افتادم. جلوي در محضر دور از چشم بقيه ورجه و وورجه ميكرد و شكلك درميآورد. تغيير رفتارش باوركردني نبود. حاج آقا مرتضاي عصا قورت دادهي چند ساعت قبل مثل بچهها لي لي ميرفت و ابرو بالا ميانداخت. من هم تمام شيطنت فروخوردهي دخترخالهام را با لب گزيدن و ريسه رفتن نثارش ميكردم. همانجا بود كه اسمم از مرضيه خانم به مرضيه جان تغيير كرد.
پارچهي خنكي به شانهام ميچسبد؛ سرما به تنم ميدود. سميه است، دستش را روي دوشم گذاشته است. ميپرسد:
- ميخواهي من انجامش بدهم؟ خيس عرقي.
سرم را به بالا تكان ميدهم يعني نه.
- پس زود باش خيلي مجروح زياده.
باز هم همان فكر هميشگي اين روزها به سراغم آمده است. به خصوص حالا كه نشانههايش هم پيداست. سوزن را داخل گوشت فرو ميكنم. گردنم به شدت تير ميكشد و منقبض ميشود، چشمم را ميبندم. سيني چايي را جلوي مرتضي گرفتهام، تا دستش را بالا ميآورد، استكانها به سر و صدا ميافتند؛ از لرزش دستانم خجالت ميكشم.
سوزن را بيرون ميكشم. دستم را آنقدر بالا ميآورم تا نخ مقاومت كند. مرتضي بيهوش است؛ صورتم خيلي عرق كرده، آستين دست آزادم را روي چشمانم ميگذارم.
ابرو بالا مياندازم. سري تكانم ميدهم و با لبخند و شيطنت ميگويم:« با اينكه خيلي خواستگار داشتم، ولي نميدانم چرا آنطور هول شدم.» مرتضي ميگويد:« خيلي كيف كردم ديدم آنجوري ميلرزي.» ابرو نازك ميكنم كه:« چهطور؟» آرام ميگويد:« همين كه ميلرزيد يعني بله ديگه ...!»
آستينم را از روي چشمانم برميدارم. دستم را زير زخم پا ميبرم. قدري باقي ماندهي ساق پا را بالا ميآورم. مشتم پر از خون ميشود. لرزش عضلات ريش ريش مرتضي را به خوبي حس ميكنم.
روشني نور را پشت پلك راستم حس ميكنم. كلافهام، انگار سرم بزرگ شده است. چشمم را باز ميكنم. كسي كنار تختم ايستاده است. دوباره چشمم را ميبندم. ميپرسد:« خوبي مرتضي جان؟» چشمانم را باز ميكنم. دستش را روي پيشانيام ميگذارد. دوباره ميگويد:« سلام، خوبي مرتضي جان؟»
سرم را به نشانهي مثبت زير دستش تكان ميدهم. نگران نگاه ميكند. رنگ به رو ندارد. ميپرسد:« بهتري مرتضي جان؟» خندهاي تحويلش ميدهم تا آرام شود. دستش را برميدارد و لبخند ميزند. خيلي درد دارم. كش و قوسي به خودم ميدهم كه يعني حالم عادي است. چشمي در اطراف ميچرخانم. پر است از تخت و مجروح. درد نميگذارد فكرم را جمع كنم. انگار استخوانم را لاي گيره له ميكند. مرضيه كمي جلوتر ميآيد.
-« كلي حوري و فرشته ريخته بودند و ميخواستند از چنگم درت بيارن.»
-« خوب ميذاشتي كارشون رو بكنن.»
دوباره نگران ميشود و با حسرت ميگويد:« با يه تيكه از پات راضيشون كردم.»
-« كار نيكو كردن از پر كردن است.»
فكر ميكنم متوجه نيستم. نگرانياش بيشتر ميشود. نميداند خودم با چفيه پايم را بستم و از هوش رفتم. پتو را كنار ميزنم. دستي روي پايم ميكشم. چند لحظه به باندپيچيها نگاه ميكنم. دردم بيشتر ميشود. انگار با نگاه من زخم هم به خودش ميآيد.
دوباره پتو را مياندازم. مطمئن ميشود كه ميدانم.
ميگويد:« بايد پانسمانش را عوض كنم.» جوابي نميدهم.
مشغول ميشود؛ زير چشمي مرا ميپايد. ميگويم:« تو وظيفه نداري كه اينجا باشي.» بتادين را شر ميدهد روي زخمم. دردش كشنده است. به شدت تنم منقبض ميشود؛ بخيهها پوستم را ميكشد. نفسم ميبرد. سريع دستش را عقب ميكشد. ميگويد:« تمام شد.»
به روي خودم نميآورم. ميگويم:« شنيدي؟» سر به هوا جواب ميدهد نه و ادامه ميدهد:« تازه از دست فرشتهها كه نجاتت دادم، اينا اومده بودن ميخواستن ببرنت عقب، تو بيمارستان شهر بستريات كنن. به زور نگهات داشتم، گفتم پيش خودم باشي بهتره.» پانسمان را تمام ميكند. دستكشهايش را درميآورد و پتو را صاف ميكند. ابروهايم را هم ميكشم و ميگويم:« تو وظيفهاي نداري اينجا باشي، ميفهمي؟»
قدري آب داخل ليوان استيلي ميريزد و جلويم ميگذارد تا بهانهام را ببرد. ليوان را ميگيرم. بريده ميگويد:« و – ظيـ – فه » و با شيطنت هميشگياش ادامه ميدهد:« عاشقي شيوهي رندان بلاكش باشد آقا مرتضي!» مثل بچهها خودم را به نفهم بودن ميزنم. سرم را برميگردانم و ميگويم:« به من ربطي ندارد.»
با شيطنت ميگويد:« اصلاً به من ربطي ندارد، چون از همون روز ازل كه پرتو حسنش ز تجلّي دم زد از همون روز بود كه عشق پيدا شد و همهي عالم و آدم و به آتيش كشيد. پس به هيچ كس ربطي ندارد.»
صداي چند انفجار از دور به گوش ميرسد. با بيحوصلگي طوري ليوان را روي ميز كنار تخت رها ميكنم كه ميافتد. با اينكه مطمئن است به ليوان چيزي نشده، ناراحت ميگويد:« بيتالماله آقا مرتضي.» خم ميشود، ليوان را برميدارد و روي ميز ميگذارد و دستي به پتو ميكشد.
با صداي آرام ميگويم:« حداقل به فكر آن طفل معصوم باش.»
مرضيه دستش را روي شكمش كه اصلاً هم ورنيامده ميگذارد، ادامه ميدهد:« تو بايد ... » غرش هواپيما حرفم را ميبرد و بعدش هم صداي آژير و بعد صداي انفجار. همه به تكاپو ميافتند. شمرده ميپرسد:« مگر نميخواي من راحت باشم؟ خوب من اينجا راحتترم، آرامش دارم. تازه اگر برگردم عقب معلوم نيست بتونيم با هم باشيم.»
ملتمسانه نگاهم ميكند. نگاهم را ميدزدم. راه ميافتد چند قدمي دور ميشود. مكث ميكند، برميگردد. برق بغض به چشمانش افتاده است. سرش را نزديك ميآورد. با صدايي كه سعي ميكند با گريه مخلوط نشود، ميگويد:« اگر تو بخواهي برميگردم، ولي حداقل منو هم به اندازهي همين پاهات دوست داشته باش ...»
مرتضي به زور مسكن خوابش برده بود. مرضيه كنار تختش نشسته و قرآن ميخواند. گاهي با صداي نالهاي گوش تيز ميكند و چند لحظه بعد دوباره مشغول ميگردد. نگران به مرتضي نگاه ميكند. از آنجا كه فكر ميكند ارزش دل به حرفهاي نگفتهاش است، اين روزها كمتر با كسي حرف ميزند. اما مرتضي را از خودش ميداند. دستش را روي سينهي مرتضي ميگذارد تا بيدارش كند، دلش نميآيد. دستش را برميدارد. مرتضي مثل هميشه سبك خوابيده، چشمش را باز ميكند و ميپرسد:« چي شده؟»
مرضيه جا ميخورد. احتياج به حرف زدن امانش را بريده:« مرتضي اگر به من چيزي بشه، تو خيلي تنها ميشي. يعني تنهاي تنها ميشي. خدا همه چيز يك نفر رو يكجا نميگيره، ميگيره؟ پس به من چيزي نميشه، ميشه؟»
خيلي بيمقدمه شروع كرده است. جملاتش به نظر مرتضي به هم ريخته ميآيد. بغض به صدايش افتاده است. مرتضي فقط نگاه ميكند. منتظر است تا دليل تغيير رفتار اين روزهاي مرضيه را پيدا كند. مرضيه به سرعت ادامه ميدهد:« ولي اگر به تو چيزي بشه، اين بچه هست، ميفهمي؟ يعني من تنهاي تنها نميشم. خدا اين بچه رو نگه ميداره ولي تو رو ميگيره. اون وقت همه چيز من رو نگرفته.»
حالا مرضيه كاملاً گريه ميكند و كلمات لا به لاي گريهاش مخفي ميشوند. مرتضي درد خودش را فراموش كرده است. دست مرضيه را ميگيرد. زير نور مهتاب صورت خيس از گريهي مرضيه به خوبي ديده ميشود. ميخواهد چيزي بگويد كه صداي مهيب انفجار پيشدستي ميكند. همه جا را گرد و خاك برداشته است.
صداي نالهاي از گوشهي سالن، دست مرضيه را از دست مرتضي جدا ميكند. مرضيه به سرعت به سمت صدا ميدود. مرتضي با نگاه دنبالش ميكند. هنوز گرد و خاك فرو ننشسته است. بعد از شك چند لحظهي اول،حالا همه به تلاطم افتادهاند. صداي انفجار دوم، چشمان مرتضي را ميبندد، مرتضي چشمش را باز ميكند. ايستاده است، انگار لبخند ميزند. لكهي خوني پهلوي روپوش سفيدش گل انداخته و لحظه به لحظه شكفتهتر ميشود. مرتضي مبهوت نگاهش ميكند.
مرضيه به زمين ميافتد؛ مرتضي دست و پا زنان از تخت ميجهد. قدم اول را برميدارد؛ قدم دوم را قلمهي پايش به زمين ميكوبد. باند پايش غرق در خون ميشود. با صورت بالاي سر مرضيه به زمين ميافتد. تمام تنش به لرزه افتاده. حنجره و نفسش تكان دارد. به صورت مرضيه نگاه ميكند.
دستش را ميگيرد، مرضيه آرام است. دست ديگرش را روي زخم مرضيه ميگذارد. خون از لاي انگشتانش بيرون ميزند. انگار لختههاي خون دستش را نوازش ميكند ...
نويسنده: محمدرضا قنادان
منبع: مجله جاودانه ها - صفحه: 22