تاب تاب عباسی
سه شنبه 14 دی 1395 9:13 AM

که آمد،
گفت: من و هل بده! حوصله ندارم.
گفت: چرا؟
گفت: آخه هیچ کس نمیاد با من بازی کنه.
گفت: من که هستم. بیا فوتت کنم.
،
را فوت کرد.
بالا رفت تا رسید به نوک
.
،
بود.
گفت: منم بازی؟
خندید.
نشست تو بغل
. بعد
،
را بالاتر برد.
رسید به
گفت: منم بازی؟
خندید.
نشست تو بغل
.
،
را باز هم بالاتر برد.
رسید به
گفت: منم بازی؟
خندید.
نشست تو بغل
.
باز هم بالاتر رفت و
رسید.
هم پرید تو بغل
.
یک فوت گنده کرد.
،
را با دوستانش،
و
و
و
هل داد.
عباسی. ما را یک هو نیندازی!
یک دفعه سنگین شد. دستش درد گرفت. داد زد: آی دستم. آی دستم دار ه کنده می شه.
ترسید. فوری فوری فوتش را کم و کم تر کرد.
آرام آرام آمد پایین.
و
از
پریدند بیرون.
یک کم سبک شد. یک کم پایین تر که آمد،
هم پایین آمد. بعد هم
آمد پایین.
که به زمین رسید، خوابش برد.
نازش کرد و آرام رفت.
هم تا صبح خواب می دید که با دوستانش بازی می کند.