0

لبخند

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لبخند
جمعه 17 دی 1389  11:56 PM

ماهي‌ كوچك‌ دچار آبي‌ بيكران‌ بود.آرزويش‌ همه‌ اين‌ بود كه‌ روزي‌ به‌ دريا برسد.و هزار و يك‌ گره‌ آن‌ را باز كند و چه‌ سخت‌ است‌ وقتي‌ كه‌ ماهي‌ كوچك‌ عاشق‌ شود.عاشق‌ درياي‌ بزرگ.ماهي‌ هميشه‌ و همه‌ جا دنبال‌ دريا مي‌گشت، اما پيدايش‌ نمي‌كرد.هر روز و هر شب‌ مي‌رفت، اما به‌ دريا نمي‌رسيد. كجا بود اين‌ درياي‌ مرموز گمشده‌ پنهان‌ كه‌ هر چه‌ پيش‌تر مي‌گشت، گم‌تر مي‌شد و هر چه‌ كه‌ مي‌رفت، دورتر.

ماهي‌ مدام‌ مي‌گريست، از دوري‌ و از دلتنگي. و در اشك‌ و دلتنگي‌اش‌ غوطه‌ مي‌خورد. هميشه‌ با خود مي‌گفت: اينجا سرزمين‌ اشك‌هاست. اشك‌ عاشقاني‌ كه‌ پيش‌ از من‌ گريسته‌اند، چون‌ هيچ‌ وقت‌ دريا را نديدند؛ و فكر مي‌كرد شايد جايي‌ دور از اين‌ قطره‌هاي‌ شور حزن‌انگيز دريا منتظر است.
ماهي‌ يك‌ عمر گريست‌ و در اشك‌هاي‌ خود غرق‌ شد و مُرد، اما هيچ‌ وقت‌ نفهميد كه‌ دريا همان‌ بود كه‌ عمري‌ در آن‌ غوطه‌ مي‌خورد.
قصه‌ كه‌ به‌ اينجا رسيد، آدم‌ گفت: ماهي‌ در آب‌ بود و نمي‌دانست، شايد آدمي‌ هم‌ با خداست‌ و نمي‌داند.و شايد آن‌ دوري‌ كه‌ عمري‌ از آن‌ دم‌ زديم، تنها يك‌ اشتباه‌ باشد.
آن‌ وقت‌ لبخند زد. خوشبختي‌ از راه‌ رسيد و بهشت‌ همان‌ دم‌ برپا شد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها