پاسخ به: طنز در اسارت
یک شنبه 19 دی 1389 10:12 AM
مصاحبه با عباس
معمول بود كه هر از گاهي خبرنگاران رسانههاي خبري عراق و بعضي بنگاههاي سخنپراكني بيگانه را براي مصاحبه با اسيران ايراني دعوت ميكردند تا از آن بهرهبرداري تبليغاتي بكنند. اين بار نوبت مصاحبهي خبرنگاران با برادر شرگردان بود همه اسرا او را ميشناختند و منتظر بودند ببينند كه اين بار شرگردان چه كار ميكند. از همهي رسانهها براي مصاحبه آمده بودند و در واقع مانور قدرت عمليات عراق براي اسرا بود. خبرنگاران با آب و تاب تمام و قدري ملاطفت تصنّعي شروع به سؤال كردند. وقتي پرسيد: پسرجان، اسمت چيست؟ شرگردان در جواب گفت: عباس. ديگري پرسيد: اهل كجايي؟ شرگردان پاسخ داد: بندعباس سومي با تعجّب و ترديد پرسيد: اسم پدرت چيست؟ شرگردان خيلي عادي گفت: به او ميگويند كَل عباس. چهارمي كه گويي بويي از قضيه برده بود، گفت: كجا اسيري شدي؟ جواب داد: دشت عباس. افسر عراقي كه ديگر يقين پيدا كرده بود طرف، دستش انداخته است و نميخواهد حرف بزند با لگد به ساق پاي او زد و گفت: دروغ ميگويي پدر.... شرگردان كه خودش را به موشمردگي زده بود، با تظاهر به گريه كردن گفت: نه به حضرت عباس!