0

اشعار فروغ فرخزاد

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

صدایی در شب/فروغ فرخ زاد
جمعه 17 دی 1389  12:27 AM

نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه ی پایی افکند طنین
دل من چون دل گل های بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
………… گفتم این اوست که باز آمده است

جستم از جا و در آیینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه ، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره ی آیینه ز آه
………… شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لب هایم خشک
شانه ام عریان در جامه ی خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
………… نفسم نا گه در سینه گرفت

گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را
………… تند و بیتاب دویدم سوی در

ضربه ی پاها ، در سینه ی من
چون طنین نی ، در سینه ی دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه س پاها ، لغزید و گذشت
………… باد آواز حزینی سر کرد



 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها