پاسخ به:اشعار دفاع مقدس
جمعه 17 دی 1389 11:24 AM
|

|
آواز باران |
|
گل افروز علي عسگري
زندگينامه |
| |
|
|
به برادرانم، ايستادهترين سروهاي تاريخ
آمد ز جبهه برادر، اما به دستش عصا بود
آن شب كه آواز باران، مهمان اين كوچهها بود
آب، آينه، روشني، ماه، پرپر به هر گوشه راه
تصوير كمرنگي از او، در قاب غربت رها بود
عطري شبيه شهيدان، پيچيد در خلوت شهر
اين مرد را ميشناسم، او عاشق كربلا بود
از ما به ما مهربانتر، آن كودك شاد ديروز
از قهرمانان كوچه، دل ساده و بيريا بود
ديدم سفير زمستان، گلبوسه زد شانهها را
سردار مغرور باران، با روح او آشنا بود
از پيچ كوچه گذر كرد، آرام و آهسته غلتيد
بنياد صد مثنوي خون، در سينهاش ماجرا بود
يك پاي او گشته كوتاه، من در دلم ميكشم آه
او با خويش كرد نجوا « از من نبود، از خدا بود »
اين پاي من مانده اينجا سنگين به سامان پيكر
آن پاي ديگر از اول انگار در جبههها بود
بر شانهها كوهي از درد، سنگين ولي مثل يك مرد
افتاده در دست تقدير، تسليم حكم قضا بود
يادش به آيينه افتاد، قرآن و آن روح بيتاب
سرچشمه روشني كو؟ مادر ولي در كجا بود؟
بر موج ايام شيرين، ميرفت و در خاطراتش
طرحي ز رخساره او، درياي مهر و صفا بود
من غوطهور در نگاهش، او همسفر با دل خويش
يادش نيامد كه آنجا، سنگ سياهي بجا بود
لغزيد ناگه عصايش، افتاد، با گريه گفتم:
از ياد بردم خدايا، عكسي به ديوار ما بود
|
|
منبع: كتاب حماسه هاي هميشه جلد2
|