0

من و گل سرخ همسفریم

 
13691367
13691367
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1394 
تعداد پست ها : 2603

من و گل سرخ همسفریم
جمعه 21 آبان 1395  11:10 PM

 

فردای عروسی سفره صبحانه را مادرت پهن كرد و صدایمان زد. من هم بلند شدم و سر سفره كنارت نشستم. با اشاره ابروهایت متوجه شدم كه باید دورتر از تو بنشینم. چادرم را جلو كشیدم و آن طرف‌تر رفتم. دستم را به سمت سفره بردم تا تكه نانی بردارم و با پنیر بخورم، كه تا با اشاره‌ات متوجهم كردی كه چند تار مویم معلوم شده. ته دلم هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال از اینكه این تعصب را نشانه علاقه‌ات می‌دانستم و ناراحت از اینكه همیشه با خانواده‌ات سر یك سفره باید غذا بخورم. اتاق‌هایمان كنار هم بود. من و تو اتاق كوچك را برداشته بودیم و حسین آقا، برادر بزرگ‌ترت، اتاق بزرگ را. همیشه می‌گفتی آنها چون بچه دارند، باید راحت‌تر باشند. حاج آقا و حاج خانم هم آن طرف حیاط بودند.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها