0

نصيب

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

نصيب
چهارشنبه 15 دی 1389  10:25 AM

 

 در خبر است كه شخصي بحضور پيغمبر اكرم (ص) رسيد و گفت :  يا پيغمبر فردا روزي من چيست؟

حضرت تبسم فرمودند و گفتند:

-          اي مرد ، فردا تو شيربرنج تناول خواهي نمود. مرد در دل خود قسم ياد كرد و به خود دشنام داد كه اگر از گرسنگي بميرد ، شيربرنج نخواهد خورد .

-          ظهر فردا كه به منزل آمد ، ديد زنش شيربرنج پخته است . جريان را پرسيد . زن به او گفت «همسايه براي آنها شيرآورده و او هم شيربرنج پخته است » مرد بدون اينكه حرفي بزند ، از منزل خارج شد و به منزل يكي از فاميل رفت باز هم ديد در آن منزل هم ناهار شيربرنج دارند . حرفي نزد و از آنجا هم خارج شد .

 مسافتي را طي نمود . كارواني را ديد كه مشغول كار هستند و ديگي در روي تپه‌اي گذاشته‌اند كه ميجوشد ، با خود گفت :« ميروم و نگاه ميكنم ، اگر شيربرنج نبود ، ميخورم .» چون ديگ در حال جوش بود ، چيزي نفهميد . كفگير را برداشته و در داخل ديگ فرود برد و نگاه كرد . اتفاقا ساربانان  از شير شتر ، شير برنج پخته بودند. فوري كفگير را گذاشته و از تپه فرود آمد كه ناگهان يكي از ساربانان اين منظره را ديد وفرياد زد :

-          عرب ! عرب!

او نگاه كرد و ديد هواپس است ، ولي به ناچار جلو رفته و سلام كرد .

-          مرد ساربان گفت :«چه ميخواستي ؟»

-          مرد گفت :« ميخواستم ببينم ناهار چه ميخوريد؟. چون براي من شيربرنج خوب نيست»

-          ساربان گفت: اي برادر ، كور خوانده اي ، تو در ميان ديگ زهر  ريخته‌اي تا مار كشته و بعد شترهايمان را بدزدي ! غيرممكن است كه شيربرنج نخوري !

هرچه ميگفت ، نميخورم ! ساربانان او را كتك مي‌زدند تا شيربرنج بخورد . خلاصه خورد و فردا به مسجد آمد .

حضرت سوال كردند :« ديروز ناهار چه خوردي ؟»  پاسخ  داد : «همان كه ميداني !»

حضرت تبسم نموده و فرمودند : « توكه نخوردي ، وليكن به خوردت داند !»

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها