فريدون مشيري
چهارشنبه 15 دی 1389 1:37 AM
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر ،
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه مستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر ،
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز ناکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
درهم آویخته ، می پرهیزند
برگ ها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو می ریزند
می کند باد خزانی خاموش ،
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند ،
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیزم نیست
غنچه ام خنچه نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست !