پاسخ به:داستان هاي زنان
سه شنبه 14 دی 1389 9:44 PM
من خوب يادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل
براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول
معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه ، حال زن حاجی محل
ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خیلی دلم تنگ شده .
ای ...يه پامون لب قبره ،يه پامون لب بون زندگی. امروز بريم ، فردا بريم ؛ اما هنوز که
هنوزه اين آرزو تو دلم مونده که اقل منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم ...ای خدا!
»...! از دستگاتکه کم نمیشه...ای عزيز زهرا
خاله گريه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گريه
کنند يا نه .من حس می کردم که همه خیال می کنند روضه خوان ، بالی منبر ، روضه
می خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود ديگران را متاثر ساخته است. با گوشه
چارقد ململش ، چشم هايش را پاک کرد و يک پک محکم ديگر به قلیان زد و ادامه
داد :
زن حاجی ، يعنی بتول، بعد از اون دختر اولیش ،...که حال به چهارده سالگی ...«
رسیده بود و شیرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو
می کردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون
بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن ديگه ای رو داره.آخه خدايیشو بخوای
مردک بنده خدا نمی خاس با اين همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و
ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که
تا چارتا عقدی جايزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه اين بود
که به دس و پا افتاد ف شايد بچش بشه و حاجی زن ديگه ای نگیره . آخه ننه شماها
نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد . اما راستش آدم چطو دلش میآد
شوورش بغل يه پتیاره ديگه بخوابه؟ ديگه هرچی دعانويس بود ،ديد. هرچی
سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لبدين پخت ؛
شبای چهارشنبه گوش وايساد ؛ خلصه هرکاری که می دونست و اهل محل
می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و اين دفعه يه
»... پسر کاکول زری زايید
باز خاله ساکت شد و يکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر
قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛
معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام ، از اين که از شنیدن باقی حکايت محروم
می شود ؛ بیرون برد و ادامه داد :
آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می تونه يه روزه يه ...«
خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره
جونم ، تازه حسین آقا ، پسر حاجی حسین ، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت
خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!ديگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.
از حکیم باشی های محل گذشت ، از خیابون های بال و حتی از دربارم -دوکتوره
-موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فايده نکرد.هردفعه
فیزيتای ، گرون گرون و نسخه های يکی يه تومن بود که می پیچیدن. اما کجا؟...
وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بايس بمیره ،بايس بمیره
ديگه! دست آخر که حاجی همه دارايی و ملک و املکشو خرج دوا درمون کرد،مرد!
و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.
هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور
فرستاد.خونه نشیمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم
بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نیس شد!اما يه دوسال بعد،
دخترم -توعروسی يکی از هم مکتبیاش-اونو ديده بود که تو دسته اين رقاصا نیست که
». تو عروسیا تیارت درمیارن،...تو اونا ديده بود داره می رقصه
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و
سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :
»؟ خاله جان آخرش چطور شد «
خاله جواب داد:
نمی دونم ننه . حال لبد اونم يا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه ، و يا ديگه «
نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شايدم خدا از سر تقصیراتش گذشته
باشه.
آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده
»! باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *