0

داستانهای کوتاه

 
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه
شنبه 2 بهمن 1395  12:15 PM

📝خانمه وارد مترو شد. داشت با گوشی‌اش حرف می‌زد. بغض داشت. معلوم بود که صدای مخاطب پشت خط قطع و وصل می‌شود.

🔹گفت: «الو، الو، می‌شنوی؟ می‌گم از احسان چه خبر؟ بقیه؟ بقیه خوبن؟» و ارتباط قطع شد. دوباره شماره‌ای دیگر گرفت: «الو حسین، خوبی؟ بابات اینا همه خوبن؟ از احسان خبر نداری؟ احسان رو ندیدی؟ ای بابا...» و باز شماره‌ای دیگر. آنقدر زنگ زد و سراغ احسان را گرفت که بالاخره بغضش ترکید و گریه شد.

🔹خانم‌های بغلی پرسیدند: «چی‌شده؟ چرا اینطور شدی خانم؟». جواب داد: «پسرم، پسرم توی ساختمون پلاسکو بود. هیچکی ازش خبر نداره. هیچکی». خانم‌ها گفتند: «پیدا می‌شه. الان خط ها آنتن نمی‌ده. نگران نباش». خانمه نشست وسط مترو، گریه‌هایش های‌های شده بود: «شوهرم، برادرم، خواهرزاده‌هام، همه اونجا بودن. همه خوبن ولی هیچکی از احسان من خبر نداره». خانم‌های توی مترو همه شال‌هایشان را آوردند بالا جلوی چشم‌هایشان.

🔹همه داشتند برای احسانی که نمی‌شناختند اشک می‌ریختند. همه داشتند برای احسانی که نمی‌شناختند دعا می‌کردند، هیچ‌کس ریمل نمی‌فروخت. هیچ‌کس لباس‌زیرهای گیاهی‌اش را تبلیغ نمی‌کرد. مترو یک‌دست مسجد شده بود...

 



 

تشکرات از این پست
omiddeymi1368 1332214
دسترسی سریع به انجمن ها