0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه
سه شنبه 20 مهر 1395  11:41 PM

مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. 
مأمور مرزی می‌پرسد: «در کیسه ها چه داری؟»

او می‌گوید: «شن.»

مأمور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود، 
یک شبانه روز او را بازداشت می‌کند. 
ولی پس از بازرسی فراوان، 
واقعاً جز شن چیز دیگری نمی‌یابد.

 بنابراین به او اجازه عبور می‌دهد. 
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می‌شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا. 
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می‌شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود.

یک روز آن مأمور در شهر او را می‌بیند و پس از سلام و احوال‌پرسی، به او می‌گوید: 
«من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی. راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟»


مرد می‌گوید: «دوچرخه!!!»

✅گاهی وقت‌ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می‌کند

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها