پاسخ به:داستانهای کوتاه
سه شنبه 20 مهر 1395 11:20 PM
داستان کوتاه:
#تصمیمات_خدا
💎شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم. ميخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت:موافقم! اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم.
وقتي به قله رسيدند، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند: سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد.
شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي، از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم.
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
✅مرشد ميگويد:تصميمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند!
بدی کردیم خوبی یادمان رفت
زدلها لای روبی یادمان رفت