پاسخ به:داستانهای کوتاه
سه شنبه 20 مهر 1395 11:19 PM
ملانصرالدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.
کلفت پیری در را باز کرد. ملا گفت: " بگو ملانصرالدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند. "
کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت .
_ " اربابم در خانه نیست. "
_ " پس با این که به فقرا کمک نمی کند توصیه ای برایش دارم٬ به او بگو دفعه بعد که در خانه نیست سرش را پشت پنجره جا نگذارد٬ آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید. "
بدی کردیم خوبی یادمان رفت
زدلها لای روبی یادمان رفت