ای همیشه با من
دوشنبه 13 دی 1389 7:30 AM
مولایم!
سلام.
باز هم منم، آری!
همان که مثل همیشه خجل آمده.
به راستی این چه اقیانوس کرامتی ست که هربار دریا دریا خجلت مرا در خود محو می کند؟
این چه سری ست که همیشه چون باران ناگهانی بر قلبم سرازیر می شوی؟
چه بزرگواری ای ست که در بدترین ثانیه ها و التهاب آورترین لحظات پیش از آن که حتا من به تو بیندیشم، خود ذکر زیبای "ألمستغاث بک یا صاحب الزمان" را روانه ی لب هایم می سازی؟
و این چه رافت پدرانه ای است که همیشه پیش از آن که من تصمیم بر بازگشت داشته باشم، ناگاه خود را در آغوش گرم پدرانه ات می یابم.
...و حال باز روی عذرخواهی ندارم؛
مگر این که...
مگر آن که باز هم خودت... !!!
و هرچند تکراری، اما چقدر متناسب حال من است:
"هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر
گویم گرفته ای ز عنایت رها مکن!"