0

داستان هاي خيلي كوتاه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

آغاز
یک شنبه 12 دی 1389  11:54 PM

...از خونه بیرون اومد،در را خیلی محکم بست،قدم هاش مطمئن بود.سنگین گام برداشت و دور شد،تو چشماش یه نوری بود،یه نور عجیب،حاصل اشکهای دیشبش بود،مثل اینکه این دفعه،دفعه ی آخر بود...

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها