پاسخ به:حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389 11:41 PM
یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست، که روز و شب خدمت سلطان مشغولم و بخیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنون بگریست و گفت: اگر من خدای عزوجل را چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله صدیقان بودمی.
گر نه امید و بیم راحت و رنج پای درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدای بترسیدی همچنان کز مَلِک، مَلَک بودی