پاسخ به:حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389 11:40 PM
درویشی، مجرد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی برو بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتت نکرد. سلطان از آنجا که سطوت[1] سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقهپوشان امثال حیواناند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتاند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش[2] به فر[3] دولت اوست
گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان به خدمت اوست
یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده[4] ریش
روز کی چند باش تا بخورد خاک، مغز سر خیالاندیش
فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش
گر کسی خاک مرده باز کند ننماید توانگر و درویش
ملک را، گفت درویش استوار آمد. گفت : از من تمنا بکن؟ گفت: آنهمی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده؟ گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست بدست کین دولت و ملک میرود دست بدست