0

حكايات گلستان

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389  11:40 PM

درویشی، مجرد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی برو بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتت نکرد. سلطان از آنجا که سطوت[1] سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقه‌پوشان امثال حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت‌اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه پاسبان درویش   است     گرچه رامش[2] به فر[3] دولت اوست
گوسپند از برای  چوپان  نیست     بلکه  چوپان  به  خدمت  اوست
یکی  امروز    کامران     بینی      دیگری را دل از مجاهده[4] ریش
روز  کی چند باش  تا   بخورد      خاک، مغز سر خیال‌اندیش
فرق شاهی و بندگی برخاست   چون قضای نبشته آمد پیش
گر کسی خاک مرده  باز کند      ننماید  توانگر   و    درویش
ملک را، گفت درویش استوار آمد. گفت : از من تمنا بکن؟ گفت: آن‌همی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده؟ گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست بدست   کین دولت و ملک می‌رود دست بدست



[1]- اقتدار، سخت گرفتن.
[2]- نغمه و سرود.
[3]- نور، پرتو.
[4]- رنج و مشقت

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها