0

حكايات گلستان

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389  11:39 PM

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتفام نبود، سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری[1] خشم آمد و در چاهی کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ‌ست که در فلان تاریخ، بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی! گفت: از جاهت[2]، اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت‌ یار      عاقلان  تسلیم  کردند  اختیار
چون  نداری  ناخن  درنده‌تیز       با ددان[3] آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولادبازو، پنجه کرد       ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار       پس بکام دوستان مغزش بر آر



[1]- مرد سپاهی.
[2]- نادانی.
[3]- حیوانات درنده.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها