پاسخ به:حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389 11:33 PM
بر بالین تربت یحیی پیغامبر معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بیانصافی منسوب بود. اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنی بندهی این خاک درند و آنان که غنیترند محتاجترند
آنگه مرا گفت: از آنجا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمنی قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجهی مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو می ندهی داد روز دادی هست
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی نشاید که نامت نهند آدمی