سرهنگزادهای را بر در سرای اُغلمش[1] دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهده خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا.
بالای سرش ز هوشمندی می تافت ستاره بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت؛ و خردمندان گفتهاند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه سال.ابنای جنس[2] او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بیفایده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. ملک پرسید: که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت: در سایه دولت خداوندی دامَ مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شوربختان به آرزو خواهند مقبلان[3] را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شپره[4] چشم چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چُنان کور بهتر که آفتاب سیاه
[1]- نام پادشاهی در ترکستان
[2]- جوانان همانند او
[3]- دولتمندان
[4]- خفاش،شبگرد