0

حكايات گلستان

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389  11:28 PM

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اُغلمش[1] دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهده خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا.
                بالای سرش ز هوشمندی          می تافت ستاره بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت؛ و خردمندان گفته‌اند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه سال.ابنای جنس[2] او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی‌فایده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. ملک پرسید: که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت: در سایه دولت خداوندی دامَ مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
توانم  آنکه  نیازارم  اندرون  کسی             حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجی‌ست      که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
 شوربختان  به  آرزو    خواهند                  مقبلان[3] را زوال نعمت و جاه
 گر نبیند به روز شپره[4] چشم                 چشمه آفتاب را چه گناه
 راست خواهی هزار چشم چُنان               کور بهتر که آفتاب سیاه
[1]- نام پادشاهی در ترکستان
[2]- جوانان همانند او
[3]- دولت‌مندان
[4]- خفاش،شبگرد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها