0

داستان عبرت آموز

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

داستان عبرت آموز
سه شنبه 29 تیر 1395  10:12 AM

بينايي واقعي

 

دوست من ميشل نابينا است ولي كساني كه براي اولين بار او را مي‌بينند نمي‌توانند به اين حقيقت پي ببرند. او به خوبي مي‌تواند از ساير حواس پنجگانه‌اش استفاده كند، حتي گاهي حس ششمش را هم به كار مي‌گيرد. طوري كه هيچ كس نمي‌تواند تصور كند كه او نابينا است...

ميشل به خوبي مثل بقيه انسان‌هاي سالم از بچه‌هايش مراقبت مي‌كند. دخترش سارا كه شش سال دارد و پسر نه ساله‌اش، آرن خيلي بيشتر از ساير بچه‌ها، از حس آرامش مادرشان بهره مي‌برند. يكي از موضوعاتي كه بعضي وقت‌ها ميشل را آزار مي‌دهد آن است كه به خاطر نابينا بودنش لباس‌هاي بچه‌هايش مطابق با سليقه‌اش نيست و يا احيانا فرزندانش هماهنگ لباس نپوشند ولي براي اين مساله نيز راه‌حلي پيدا كرد و در اين زمينه به همسر و دوستش اعتماد دارد. بعضي اوقات كه همسر و دوستش سليقه بچه‌ها را نمي‌دانند، سارا و آرن خودشان لباس‌هايشان را انتخاب مي‌كنند. مساله بعدي كه البته به ندرت ميشل با بچه‌هايش بر سر آن بحث مي‌كند، تميز و مرتب نگه‌داشتن خانه است چون ميشل نمي‌داند كه كجاي خانه تميز يا كثيف است و تنها زماني مي‌تواند پي به اين موضوع ببرد كه زمان مرتب كردن خانه فرا رسيده و پايش به خرده نان و يا اسباب‌بازي برخورد كند: البته آرن و سارا مي‌دانند كه فقط كثيفي خانه مادرشان را ناراحت نمي‌كند بلكه ممكن است برايش خطرناك باشد و بر اثر برخورد با آن به زمين بخورد. البته ميشل آن‌چنان با سرعت در خانه راه مي‌رود كه اغلب اوقات هيچ‌كس نمي‌تواند حتي حدس بزند كه او نابينا است.

يك روز براي اولين بار، دخترم كايلا را كه شش سال داشت براي بازي به خانه ميشل بردم. وقتي كايلا به خانه برگشت از روزي كه گذرانده بود خيلي هيجان‌زده بود. او مي‌گفت: ”امروز بيسكويت پخته‌اند و كارهاي هنري زيادي انجام دادند. به خصوص از نقاشي كردن با انگشت خيلي هيجان‌زده بود و به من گفت: ”مامان حدس بزن چه كار كرديم؟ من امروز ياد گرفتم آبي و قرمز وقتي با هم تركيب شوند بنفش و زرد و آبي، سبز را به وجود مي‌آورند. راستي مامان امروز ميشل هم با ما نقاشي كرد. او مي‌گفت: از اين‌كه رنگ‌هاي زير انگشتانش چلپ چلوپ مي‌كند لذت مي‌برد.“ من از حرف‌هاي دخترم خيلي متعجب شدم و با خودم فكر كردم كه هرگز اين طوري با كايلا نقاشي نكرده‌ام. و تنها دليل اين كار هم اين بوده كه از بي‌نظمي و كثيف كاري بدم مي‌آيد و در نتيجه كايلا بايد اين گونه نقاشي كردن و حتي تركيب رنگ‌ها را از دوست نابيناي من ياد بگيرد. روي صندلي نشستم. و به خودم و كايلا فكر كردم.

در همان حال كايلا به من گفت: ”مامان، ميشل به من گفته كه در نقاشي‌هاي من نوعي بزرگي، موفقيت و اشتياق وجود دارد. در ضمن مامان تا وقتي كه ميشل به ما نشان نداده بود هيچ وقت فكر نمي‌كردم بتوان بدون اين‌كه به كاغذ نگاه كرد و فقط با انگشت نقاشي كرد.“ تازه در آن موقع بود كه فهميدم كايلا اصلا نمي‌داند كه ميشل نابينا است. چون اصلا در حرف‌ها و طرز برخوردش اشاره‌اي به اين موضوع نمي‌كرد.

وقتي موضوع نابينا بودن ميشل را به كايلا گفتم، براي چند لحظه سكوت كرد. و بعد بدون اين كه حرفم را باور كرده باشد مرتب مي‌گفت: ”اما مامان، ميشل به خوبي مي‌دانست كه من چه نقاشي‌اي كشيده‌ام.“ و من به درست بودن حرف‌هاي كايلا ايمان داشتم به خاطر اين‌كه مي‌دانستم ميشل به حرف‌هاي كايلا موقعي كه او سرگرم نقاشي كردن بود. گوش داده و حتي خوشحالي كايلا در حين كار و تعجب او از سر درآوردن از تركيب رنگ‌ها را نيز شنيده بود.

من و كايلا براي دقايقي ساكت شديم. بعد از مدت كوتاهي كايلا به آرامي گفت: ”مامان، تو به خوبي مي‌داني كه ميشل واقعا توانسته نقاشي من را ببيند. فكر كنم او براي ديدن از چشم‌هاي من استفاده كرده است.“ در جواب كايلا گفتم: ”عزيزم هيچ‌وقت به ياد ندارم كه كسي به ميشل نابينا گفته باشد به خاطر اين‌كه او مثل همه مادرهاي ديگر يك نوع بينايي خاص دارد كه همه چيز فرزندانش را مي‌بيند.

 

 

منبع:  مجله موفقیت -  chicken soup for the mothers soul

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
borkhar
دسترسی سریع به انجمن ها