0

داستان

 
fatemehza
fatemehza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1393 
تعداد پست ها : 3415
محل سکونت : اصفهان

داستان
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  3:46 PM

 

جمله طلایی

 

داستان

 

 

یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید ، زبان به شکایت گشود...

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت .یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید ، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می شود را بنویسید و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر کنند .


زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن ...

 

مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد ...یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد وبدل کردند.

 

مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند اما زن با دیدن کاغذ شوهر ، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد ...

 

شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود : ♥ دوستت دارم عزیزم ♥

 

 

تشکرات از این پست
farnaz_s
دسترسی سریع به انجمن ها