0

مصیبت نامه عطار

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  5:58 PM

خواجه‌ای در شهر ما دیوانه شد

وز خرد یکبارگی بیگانه شد

نه لباسی بودش و نه طعمهٔ

کس ندادش لقمهٔ بی لطمهٔ

بود پنجه سال تادیوانه بود

در زفان کودکان افسانه بود

سیم رفته روی چون زر مانده

در بدر در خاک هر درمانده

دیده پرخون دل پر آتش آمده

لب فرو بسته بلاکش آمده

دید یک روزی جوانی تازه را

خویشتن آراسته آوازه را

پای در مسجد نهاد آن سرفراز

کان جوان را بود هنگام نماز

پیر دیوانه بدو گفت ای پسر

در رو ودر رو هلا زین زودتر

زانکه من دررفتهام بسیار هم

کردهام چون تو بسی این کار هم

هم نمازی بودم وهم حق پرست

تاثریدی این چنینم درشکست

گر چو من شوریده دین میبایدت

ور ثریدی این چنین میبایدت

پای در نه زود تا دستت دهند

نه بهر وقتی که پیوستت دهند

 
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها