اشتباه اول و آخر
جمعه 10 اردیبهشت 1395 2:07 PM
اشتباه اول و آخر
خانمی می گفت: مذهبی، مقید و محتاط بودم. می دونستم دوستی با پسران هیچ آخر و عاقبتی نداره، می دونستم ما براشون حکم یک دستمال کاغذی را بیشتر نداریم.
نشسته بودم توی پارک، منتظر بودم تا کتابخونه باز بشه، اومد نشست کنارم، جابه جا شدم، دوباره اومد، بلند شدم که برم گفت: چیه من که می دونم می خوای جات را عوض کنی! نشستم سر جام، فقط می خواستم ثابت کنم که اشتباه کرده است.
يكي او گفت و يكي من و به اين راحت ارتباط ما به رابطه ختم شد. شوخي شوخي بزرگ ترین اشتباه زندگیم را مرتکب شدم.
یک نفر که هیکل غول گونه ای داشت با مردی دعواش شد. خواست آن مرد را بگیرد و بزند. مرد پا به فرار گذاشت.
او می گفت اگر مردی بایست تا حسابت را برسم. مرد که از جانش می ترسید گفت زنم و فرار می کنم.
گاهی ثابت کردن یک چیز برای دیگری به قیمت عمر یا آبرو تمام می شود. به همین دلیل است که در روایات در این مواقع ترس را برای زن پسندیده بیان کرده اند.
پی نوشت :
انجمن گفتگوي ديني