0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری

آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

چون از خودی برون شد او آدمی نماند

او راست چشم روشن و گوش پیمبری

تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک

بسته‌ست چشم هر دو از آن جان و دلبری

عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این

چون آن او است خالق عالم به یک سوی

بحری که کمترین شبه را گوهری کند

حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری

آن ذره است لایق رقص چنان شعاع

کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری

آن ذره‌ای که گر قدمش بوسد آفتاب

خود ننگرد به تابش او جز که سرسری

بنما مها به کوری خورشید تابشی

تا زین سپس زنخ نزند از منوری

درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین

تا هر دو کون پر شود از نور داوری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها