0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:18 PM

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری

که گریزید ز خود در چمن بی‌خبری

رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش

که دهد خاک دژم را صفت جانوری

همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند

تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری

در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند

کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری

گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی

پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری

بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان

که نشاید که خسان را به یکی خس بخری

حیله می‌کرد دلم تا ز غمش سر ببرد

گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری

شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست

رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها