0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:33 AM

چونک کمند تو دلم را کشید

یوسفم از چاه به صحرا دوید

آنک چو یوسف به چهم درفکند

باز به فریادم هم او رسید

چون رسن لطف در این چه فکند

چنبره دل گل و نسرین دمید

قیصر از آن قصر به چه میل کرد

چه چو بهشتی شد و قصر مشید

گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت

گفت که خورشید به من بنگرید

هر که فسردست کنون گرم شد

جمره عشقت بگدازد جلید

قیصر رومست که بر زنگ زد

اوست که ترسابچه خواندش فرید

پرتو دل بود که زد بر سعیر

پر شد و بشکافت که هل من مزید

دوزخ گفتش که مرا جان ببخش

تا بخورم هرک ز یزدان برید

برگذر از آتش ای بحر لطف

ور نه بمردم تبشم بفسرید

گفت که ای آتش قوم مرا

زود به من ده که خداشان گزید

جمله یکایک به کف او سپرد

گفت که نار تو ز نورم رهید

تافت ز تبریز رخ شمس دین

شمس بود نور جهان را کلید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها