0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:30 AM

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

قالب خاکی به زمین بازداد

روح طبیعی به فلک واسپرد

ماه وجودش ز غباری برست

آب حیاتش به درآمد ز درد

پرتو خورشید جدا شد ز تن

هر چه ز خورشید جدا شد فسرد

صافی انگور به میخانه رفت

چونک اجل خوشه تن را فشرد

شد همگی جان مثل آفتاب

جان شده را مرده نباید شمرد

مغز تو نغزست مگر پوست مرد

مغز نمیرد مگرش دوست برد

پوست بهل دست در آن مغز زن

یا بشنو قصه آن ترک و کرد

کرد پی دزدی انبان ترک

خرقه بپوشید و سر و مو سترد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها