0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:22 AM

گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد

غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد

غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد

چون خرده‌اش بسوزم گر خرده بین نباشد

غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد

صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد

غم خصم خویش داند هم حد خویش داند

در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد

چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی

کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد

در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش

آن را خدای داند هر کس امین نباشد

هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد

هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد

ای دست تو منور چون موسی پیمبر

خواهم که دست موسی در آستین نباشد

زیرا گل سعادت بی‌روی تو نروید

ایاک نعبد ای جان بی‌نستعین نباشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها