0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:11 AM

جان از سفر دراز آمد

بر خاک در تو بازآمد

در نقد وجود هر چه زر بود

از گنج عدم به گاز آمد

بی مهر تو هر که آسمان رفت

درهای فلک فرازآمد

بی آبی خویش جمله دیدند

هرک از تو نه سرفراز آمد

جان رفت که بی‌تو کار سازد

سوزید و نه کارساز آمد

اندر سفرش بشد حقیقت

کو بی‌تو همه مجاز آمد

از گرد ره آمدست امروز

رحم آر که پرنیاز آمد

سر را ز دریچه‌ای برون کن

تا بیند کان طراز آمد

تا نعره عاشقان برآید

کان قبله هر نماز آمد

از پیش تو رفت باز جانم

طبل تو شنید و بازآمد

ای اهل رباط وارهیدیت

کز خط خوشش جواز آمد

آن چنگ طرب که بی‌نوا بود

رقصی که کنون به ساز آمد

از سلسله نیاز رستید

کان بند هزار ناز آمد

ترک خر کالبد بگویید

کان شاه براق تاز آمد

نور رخ شمس حق تبریز

عالم بگرفت و راز آمد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها