0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:02 AM

عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد

ور نی مثل کودک تا کعب همی‌بازد

مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو

تا بر همه مه رویان می‌چربد و می‌نازد

عاشق چو منی باید کز مستی و بی‌خویشی

با خلق نپیوندد با خویش نپردازد

فارس چو تویی باید ای شاه سوار من

کز وهم و گمان زان سو می‌راند و می‌تازد

عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن

ای شاه که او خود را در عشق دراندازد

چون شاخ زرست این جان می‌کش به خودش می‌دان

چندان که کشش بیند سوی تو همی‌یازد

باری دل و جان من مستست در آن معدن

هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد

چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او

در بر کشدت شیرین بی‌واسطه بنوازد

آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش

آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد

شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی

باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها