0

غزلیات فیض کاشانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳۴
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  4:36 PM

قومی بمنتهای ولایت رسیده‌اند

از دست دوست جام محبت چشیده‌اند

از تیغ قهر زندگی جان گرفته‌اند

وز جام لطف باده بیغش چشیده‌اند

هرچند گشته‌اند سرا پای صنع را

غیر از جمال صانع بیچون ندیده‌اند

طوبی لهم که سر بره او فکنده‌اند

بشری لهم که از دو جهان پا کشیده‌اند

قومی دگر ز دوست ندارند بهرهٔ

جز آنکه حا و بای محبت شنیده‌اند

افتاده‌اند در سفر ظلمت فراق

شادند از آنکه لذت دنیا چشیده‌اند

پا زهر لطفشان نکند دفع زهر قهر

لیک از می غرور سروری خریده‌اند

در منتهی رخوت و در منتهای جهل

دارند این گمان که به دانش رسیده‌اند

جز شکوه نیست بر لبشان جز بدل سخط

غیر از امل ز عمر نصیبی ندیده‌اند

با این همه بدنیی دون بسته‌اند دل

آیا در این عجوزه چه شوها که دیده‌اند

صد سال عمر اگر گذرد یا هزار سال

این قوم خام را که همان نا رسیده‌اند

زانقوم نیست فیض و ازین قوم نیز نیست

او را مگر برای سخن آفریده‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها