0

غزلیات فیض کاشانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳۲
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  4:36 PM

کوه عقلی و بیابان جنونم داده‌اند

حیرتی دارم از این، کین هر دو چونم داده‌اند

از فلک روزی نخواهم نعمت عشقم بس است

در دل از غم رزقهای گونه گونم داده‌اند

داده اندم بی‌خم و مینا و ساغر بادها

داده‌اند اما نمیدانم که چونم داده‌اند

گاه رندم گاه زاهد گاه خشکم گاه تر

بادهٔ از جام سرشار جنونم داده‌اند

مستیم امروز از اندازه بیرون می‌رود

یکدو ساغر دوش پنداری فزونم داده‌اند

گاه بیمارم گهی خوش گاه سرخوش گاه مست

غالباً چشمان جادویت فسونم داده‌اند

میخورم خون جگر از خوان عشقت روز و شب

از قضا بهر غذا همواره خونم داده‌اند

میخورم خون جگر تا میبرم روزی بسر

قسمت از خوان قضا بنگر که چونم داده‌اند

ای که گفتی سوختی‌ای فیض و کارت خام ماند

آری آری چون کنم بخت زبونم داده‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها