0

قصاید عراقی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - ایضاله
پنج شنبه 2 اردیبهشت 1395  12:50 PM

یا سحر باد بوی جان آورد

یا سر زلف یار در جنبید

این همه شادی و نشاط و طرب

در سر خشک مغز ما گردید

هین! که گلزار من روان بشکفت

هان که صبح دم سعادتم بدمید

دل من از طرب دمی می‌جست

ناگهی بر سر مراد رسید

دست در گردن نشاط آورد

پای در دامن سرور کشید

نفس جان‌فزای خوش نفسی

دل ما را ز لطف جان بخشید

در راحت سرای می‌کفتم

سعد دینم به دست داد کلید

سعد چرخ ولا، فرشته صفت

که چنو سعد کس به چرخ ندید

اول او را عنایت ازلی

بر بسی صوفیان قدس گزید

بر فلک آستین زهد افشاند

دل او رغبت از جهان در چید

پیش چشم ضمیر حق‌بینش

در جهان هر چه ناپدید پدید

به جهان گوهری گرانمایه

این چنین بنده‌ای گران نخرید

دل من کان جهان معنی دید

صحبتش بر همه جهان بگزید

ناچشیده شراب مست شدم

بسکه از لفظش آب لطف چکید

خاطرم چون نداشت گوهر فضل

هم از آن نظم گوهری دزدید

خواست بر نظم او نثار کند

آن گهر، لیک عقل نپسندید

گفت جان را نثار باید کرد

بر آن عقد خوش، نه مروارید

جان نکردم نثار و معذورم

زانکه جان هم بدان نمی‌ارزید

و آن دعا آنچنان نهان گفتم

که به جز سمع حق کسی نشنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها