پاسخ به:سیاحت_غرب
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395 2:16 PM
ســرگذشـــت ارواح ســــــرگردان بـــــــــرزخ :keycap_ten:
قسمت 19
:beginner:جدائے از هادی
:izakaya_lantern: از دامنه کوهی بالا میرفتم . از تنهایی خود در وحشت بودم ، به پشت سرم نگاه کردم ، دیدم کسی بسوی من می آید خوشحال شدم که الحمدلله تنها نمانده ام ؛ تا آنکه او به من رسید ؛ شخصی سیاه ، دراز، لب کلفت ، با دندان های بزرگ و نمایان ، بینی پهن و ترسناک و بوگندو ! او سلامی به من داد ولی حرف لام سلام را ادا نکرد و تنها گفت سام علیکم . شک کردم و با خودم گفتم : اینگونه سلام کردن ، نشان دشمنی اوست چنان که قیافه نخسش نیز گواهی میداد ، یا اینکه زبانش در گفتن حرف لام سست است ؟ من هم در جواب ، محض احتیاط به همان علیک اکتفا کردم . پرسیدم : قصد کجا دارید ؟ گفت : باتو هستم ! من هیچ راضی نبودم که او همراهم باشد ؛ چون از او در وحشت بودم ! پرسیدم اسمت چیست ؟ گفت : همزاد توام و اسمم جهالت ، لقبم کجرو ، کنیه ام ابوالهوال و شغلم ایجاد فساد و فتنه است ! هریک از شخنانش باعث شدت وحشت شد و با خود گفتم : عجب رفیقی پیدا شد ! صد رحمت به آن تنهایی !
پرسیدم اگر به دوراهی رسیدیم کدام راه کدام منزل را میدانی ؟ گفت نمیدانم ! گفتم من تشنه شده ام ، در این نزدیکی ها آب هست ؟ گفت نمیدانم ! گفتم منزل دور است یا نزدیک ؟ گفت : نمیدانم ! گفتم پس چه میدانی ؟ گفت همینقدر میدانم که مانند سایه ، از اول عمر ، همراه تو بوده ام و از تو جدا نبوده ام و نیستم ؛ مگر آنکه به توفیق خدا از من جدا شوی ...
⏮ادامه دارد ...