0

غزلیات شیخ بهایی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:37 PM

نگشود مرا ز یاریت کار

دست از دلم ای رفیق! بردار

گرد رخ من، ز خاک آن کوست

ناشسته مرا به خاک بسپار

رندیست ره سلامت ای دل!

من کرده‌ام استخاره، صد بار

سجادهٔ زهد من، که آمد

خالی از عیب و عاری از عار

پودش، همگی ز تار چنگ است

تارش، همگی ز پود زنار

خالی شده کوی دوست از دوست

از بام و درش، چه پرسی اخبار؟

کز غیر صدا جواب ناید

هرچند کنی سؤال تکرار

گر می‌پرسی: کجاست دلدار؟

آید ز صدا: کجاست دلدار؟

از بهر فریب خلق، دامی است

هان! تا نشوی بدان گرفتار

افسوس که تقوی بهائی

شد شهره به رندی آخر کار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها