بخش ۵ - حکایت
پنج شنبه 12 فروردین 1395 5:31 PM
با دف و نی، دوش آن مرد عرب
وه! چه خوش میگفت، از روی طرب:
ایهاالقوم الذی فیالمدرسه
کل ما حصلتموها وسوسه
فکر کم ان کان فی غیر الحبیب
مالکم فیالنشاة الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد
کل علم لیس ینجی فیالمعاد
ساقیا! یک جرعه از روی کرم
بر بهائی ریز، از جام قدم
تا کند شق، پردهٔ پندار را
هم به چشم یار بیند یار را
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.