0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۰۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:51 AM

ای دل تنگ مرا از غم تو جان تازه

کفر در عهد رخت می کند ایمان تازه

ای نسیم سحری کرده زخاک کویت

غنچه را مشک بر اطراف گریبان تازه

هیچ صبحی ندمد تا نبرد باد صبا

غالیه از سر آن زلف پریشان تازه

فتنه را با شکن زلف تو پیوند قوی

حسن را با رخ نیکوی تو پیمان تازه

خون دل بر رخ زردم چو ببینی گردد

رنگ بر روی تو چون سبزه بباران تازه

شوق تو در دلم از وصل تو افزونی یافت

چه طبیبی که کنی درد بدرمان تازه

بر سر کوی تو سودای تو ما را هردم

گشته بر بوی تو چون صرع پری خوان تازه

روی سرخ تو مرا خون جگر بر رخ زرد

کرده هر روز ازین دیده گریان تازه

گویی آن روز کجاشد که چو طوطی هردم

قند می خورم از آن پسته خندان تازه

هست امیدم (که) دگر باره بیمن خاتم

باز در ملک شود حکم سلیمان تازه

سیف فرغانی هر روز بسحر اشعار

می کند وسوسه اندر دل یاران تازه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها