0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۰۴
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:42 AM

بکوش تا بنشینیم یک نفس با هم

تو ورهی تو،شیرینی و مگس باهم

توآفتابی وما با تو چون شب وصبحیم

که نیست صحبت ما غیر یک نفس با هم

برآرد آتش غیرت زبانه چون بینم

تو ورقیب ترا همچو آب وخس با هم

تو مرغ زیرکی واین قدر نمی دانی

که کبک وزاغ نزیبد بیک قفس با هم

نه من اسیر هوای توم که خلق جهان

شریک همدگرند اندرین هوس باهم

اگرتو عاشقی ای دل بگو بترک مراد

مراد وعشق بیک جاندید کس باهم

بوصل ما بهم ار شوق را فتور بود

بهجر راضیم این رشته گومرس باهم

بآرزوی مجرد بساز در ره عشق

که هر دو نیست مهیاودست رس باهم

وجود خویش و وصال تو می خوهم لکن

میسرم نشود این دو ملتمس باهم

چگونه جمع شود عشق یار وهستی ما

کجا بخانه برد دزد را عسس باهم

جدا شواز خود درعشق سیف فرغانی

که جمع می نشودطیب و نجس باهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها