0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۳۲
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:36 AM

ای بی خبر زحسن گلستان روی خویش

خوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش

ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببین

درآفتاب پرتو خورشید روی خویش

ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خود

مه ازتو شرمسار بروی نکوی خویش

ای ماه وخور ز خرمن حسن تو خوشه چین

دیگر چوکه بباد مده خاک کوی خویش

شاهان حسن را رخ خوبت پیاده کرد

میدان ازآن تست در انداز گوی خویش

عنبر که همچو مشک معطر کند مشام

خاکیست طره تو بدو داده بوی خویش

می کو معاشران را دارد قرابه پر

بشکست پیش لعل لب تو سبوی خویش

یا از درم درآی چو ناخوانده میهمان

یا از سرم ببر هوس جست وجوی خویش

چون سیف از محبت خود خالیم مکن

روزی که خامشم کنی از گفت وگوی خویش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها