0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۷۵
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:29 AM

سوی صحرا شو دمی ای دوست با ما در بهار

چون رخ گل خوب باشد روی صحرا در بهار

ما چو بی برگیم چون بلبل ز گلبن در خزان

با نوای نیکویی دوری تو از ما در بهار

آشکارا می کنم بویی ازو رنگی ز تو

هست پنهان در برتو هست پیدا در بهار

از گل سیمین که باد از دست شاخ افشانده است

بر سر گنج است گویی سرو را پا در بهار

نرگس یعقوب دیده از گل و بلبل بدید

حسن یوسف باهم و مهر زلیخا در بهار

در دل بلبل خزان از خار ناخن زد بسی

پیش گل برمی کشد چون چنگ آوا در بهار

تا ز لاف نیکویی گل را زبان بسته شود

تو ز باغ حسن خود یک غنچه بگشا در بهار

تو نهان در خانه ای وآنگه ز من بستی رخت

روی هر گل می کند حسن آشکارا در بهار

رو مپوش از من درین موسم که از گل عندلیب

در همه وقتی شکیبا باشد الا در بهار

سیف فرغانی درین وقتت بسی ابرام کرد

باغ را از بلبل افزونست غوغا در بهار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها