0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۶۰
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:29 AM

ترا بصحبت ما سر (فر) ونمی آید

زبنده شرم چه داری بگو نمی آید

بدور حسن تو بیرون عاشقی کاری

بیازموده ام از من نکو نمی آید

دلم بروی تو هرگز نمی کند نظری

که تیر غمزه شوخت برو نمی آید

همی خورند غمم آشناو بیگانه

که چون بنزد توآن ماه رو نمی آید

ترازوییست درو سنگ خویشتن داری

چنانکه جز بزرش سر فرو نمی آید

قرارداد که آیم بدیدن تو شبی

کنون قرار زمن رفت و او نمی آید

دلم وصال تو میخواهد اینچنین دولت

بصبر یافت توان واین ازو نمی آید

نبود با تو مرا عشق روزگاری ازآن

بروزگار تغیر درو نمی آید

چرا نمی کند اندیشه سیف فرغانی

که هیچ حاصل ازین گفتگو نمی آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها