0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۶۸
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:15 AM

گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دست

چیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست

ای گلستان وفا خار جفا لازم تست

از پی خار گلستان نتوان داد ز دست

همچو تو دوست مرا دست بدشواری داد

چون بدست آمدی آسان نتوان داد ز دست

گرچه آن زلف پریشانی دلراست سبب

آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست

دی یکی گفت برو ترک غم عشق بگو

بچنان وسوسه ایمان نتوان داد ز دست

خاک کوی تو بملک دو جهان نفروشم

گوهر قیمتی ارزان نتوان داد ز دست

جای موری که مرا دست دهد بر در تو

بهمه ملک سلیمان نتوان داد ز دست

محنتت را که گدایانش چو نعمت بخورند

بهمه دولت سلطان نتوان داد ز دست

سیف فرغانی اگر چند توانگر باشی

بر درش جای گدایان نتوان داد ز دست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها