0

قصاید سنایی غزنوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴
چهارشنبه 11 فروردین 1395  4:19 PM

بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید

نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید

هر کسی را جام او با جان او یکسان کنید

هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهید

چند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما

بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید

عیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند

کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید

مجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست

هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید

خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید

زخمهٔ نو بر کف ناهید خنیاگر نهید

هین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت

رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید

هر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید

هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهید

نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید

عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهید

ور درین مجلس شما عاشق‌تر از شمع و می‌اید

پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهید

می قبای آتشین دارد شما در بر کشید

شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید

ناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در

آن گهٔ با یار آهو چشم برتر بر نهید

چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند

گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهید

ور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما

حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها