0

قصاید سنایی غزنوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸
چهارشنبه 11 فروردین 1395  4:16 PM

با قدح و بلبله تسبیح کرد

با دف و طنبور مناجات کرد

آن خدمات من دل سوخته

مستی او دوش مکافات کرد

نغمهٔ او هست مرا نیست کرد

بیدق او شاه مرا مات کرد

تا که به من داد و گفت:«خذ»

اغلب انفاس مرا هات کرد

آنکه همی دعوی بر هر کسی

روز و شب از راه کرامات کرد

حال سنایی دل اهل خرد

خاک گمان بر سر طامات کرد

با دل و با دیدهٔ چرخ فلک

دال دل خویش مباهات کرد

دیدهٔ بردوخته چون برگشاد

راز دل خویش مقامات کرد

بحر محیط او به یکی دم بخورد

پس بشد و قصد سماوات کرد

دست به هم بر زد و ناگه به شوق

زان همه شب دوش لباسات کرد

بست در صومعه و خویش را

چاکر و شاگرد خرابات کرد

کشف که داند که کند آنکه او

فضل برو سید سادات کرد

ماند سنایی را در دل هوس

صومعه پر هزل و خرافات کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها