0

غزلیات سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۸۴
سه شنبه 10 فروردین 1395  3:42 PM

کشیده کار ز تنهایم به شیدایی

ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی

ز بس که داده قلم شرح سرنوشت فراق

ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی

مرا تو عمر عزیزی که رفته‌ای ز سرم

چه خوش بود اگر ای عمر رفته بازآیی

زبان گشاده کمر بسته‌ایم تا چو قلم

به سر کنیم هر آن خدمتی که فرمایی

به احتیاط گذر بر سواد دیده من

چنانچه گوشه دامن به خون نیالایی

چه مرد عشق توام من درین طریق که عقل

درآمدست به سر با وجود دانایی

درم گشایی که امید بسته‌ام در تو

در امید که بگشاید ار تو نگشایی

به آفتاب خطای تو خواستم کردن

دلم نداد که هست آفتاب هر جایی

سعادت دو جهان است دیدن رویت

زهی سعادت اگر زانچه روی بنمایی!

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها